المحقق السبزواري
652
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
فخر الدّوله به عيادت او رفت ، او را گفت : « هرچه وسع طاقت اين بنده بود در رواج كار دولت دقيقهاى نامرعىّ نگذاشتم و ديباچهء جوانى و عنفوان زندگانى در كار اين خاندان سپرى كردم ، و بسيار چون فكر كردم تا نام امير به اين سيرت پسنديده مشهور گشت . اكنون بنده چون مىرود ، اگر همان طريقه را مسلوك [ 167 ب ] داريد ، بركات آن به روزگار هميون عايد گردد و بنده را در آن نامى نباشد . و من به اين خمول ذكر راضىام تا هم امير نيكونام باشد و هم رعيّت در آسايش . امّا اگر خلاف اين صورت بندد ، بر اهل جهان چون آفتاب روشن گردد كه آن همه ساخته و پرداختهء بنده بود و اين چنين كار دولت را زيان دارد و در ملك خللها ظاهر شود . نبايد كه امير به قول صاحب غرض مفتن كار كند و عنان اختيار از صوب صواب بگرداند . « فخر الدّوله گفت : « چنين كنم » . امّا نكرد . حكايت خواجه نظام ملك طوسى از اعاظم و مشاهير وزراست و در كفايت و كاردانى و اصابت رأى شهرت تمامى دارد و از حليهء علم نيز بالكليه خالى نبوده و وزير سلطان آلب ارسلان سلجوقى بوده و بعد از آن ، وزير پسر او سلطان ملكشاه بوده و بعضى فوايد از او در اين كتاب منقول شده . آوردهاند كه در وقتى كه سلطان ملكشاه با لشكر گران عزم روم نموده بر سر قيصر رفت . قيصر به استعداد تمام و لشكر بسيار به استقبال او متوجّه شد و دفع او را مهيّا شد و چون لشكرها به نزديك يكديگر رسيدند ، روزى سلطان با معدودى چند به شكار رفته بود و عادت او آن بود كه چون به شكار رفتى ، بعضى چيزها كه علامت و نشان پادشاه باشد با خود همراه نداشتى . ناگاه ، فوجى از عساكر روم به ايشان برخوردند و چون ايشان سوارى چند بىسلاح بودند ، گرد ايشان درآمدند و جمله را بگرفتند و سلطان گرفتار شد . سلطان ياران را گفت : « زينهار كه با من هيچگونه تعظيم مكنيد و مگوييد كه او كيست » . پس ، ايشان را پيش قيصر بردند . قيصر از ايشان پرسيد كه ، سرخيل شما كدام است ؟ » گفتند : « ما را سرخيلى نيست . از راه نادانى به شكار بيرون آمديم و گرفتار شديم » . قيصر فرمود تا ايشان را محبوس كردند و يك دو از آن تركان كه در خدمت سلطان رفته بودند و بازپس مانده ، چون حال مشاهده كردند به لشكرگاه خود